تبليغاتX
انتهای عشق

























انتهای عشق

تعبیر یک دروغ

تکلیف تمام ترانه های من

از همین اول بسم الله بوسه معلوم است

سلام،یعنی خداحافظ!

خداحافظ جای خالی بعد از من غریب

خداحافظ سلام آبی امن آسوده

ستاره ی از شب گریخته ی همروز من،

عزیز هنوز من...خداحافظ!

همین که گفتم

دیگر به هیچ پرسشی

پاسخ نمی دهم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:13 توسط احمدرضا احمدیان|

یاد آن روز ها به خیر وقتی من بچه بودم

مادرم یک تومن به من میداد و مرا به فروشگاه می فرستاد

و من با سه کیلو سیب زمینی ،2بسته نان و سه تا بسته شیر

یه کیلو پنیر ،یک بسته چای و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمیگشتم.

اما الان دیگه از این خبرا نیست...!

همه جا توی فروشگاه ها دوربین گذاشته اند!!!

پی نوشت

چاره ای نداشتم،باید این متن رو میذاشتم رو وبلاگم

پی نوشت

نمیدونم این متن مال کیه 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:46 توسط احمدرضا احمدیان|

خوابم برده بود

یعنی خیالم آسوده بود که دیگر باد نمی آید

.....

.....

.....

دریغا

چقدر بر دیوار نزدیکترین کوچه ها به آشنایی بوسه نوشتیم

دارد باران می آید و کسی را به در آمدن از خواب خانه باور نبود

حالا جامه هاتان خیس ، دل هاتان خیس و گونه هاتان خیس ...!

________________________________________

________________________________________

میگویم باران خوب است

اما

حالا که کبوترانم آسوده در قفس دانه میخورند

اگر کبوترانم را پیش از باران پرواز داده بودم که

دیگر

باران خوب نبود!

_______________________________________

_______________________________________

این روز ها

با هر که دوست میشوم

احساس میکنم

آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر

وقت خیانت است!

______________________________________

______________________________________

آیا مایلید با من میان این همه همهمه

دمی ، دقیقه ای لااقل از بوی بوسه یا بارن سخن بگوییم؟!

------------------------------------------------------------------

قسمت اول رو استاد سید علی صالحی سرودن

قسمت دوم رو یه روز بارونی خودم نوشتم

قسمت سوم رو نصرت رحمانی سروده

قسمت پایانی رو باز دوباره از سروده های سید علی صالحی انتخاب کردم 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:24 توسط احمدرضا احمدیان|

از چند وقت پیش

دارم پول هایم را جمع میکنم

دور از چشم همه

جایی زیر صندلی ماشینم!

میخواهم خیلی که شد

برای خودم دوچرخه بخرم.

پی نوشت:

کسی میدونه دو تا ده هزار تومنی با چهار تا پنج هزار تومنی و شیش تا دو هزار تومنی چقد میشه؟

پی نوشت:

یه هزار تومنی هم هست اما دلم نمیاد خرجش کنم،آخه اصلا تا نخورده!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 13:35 توسط احمدرضا احمدیان|

می خواستند به دین خدا سیلی بزنند

صورتش را سپر کرد

زهرا

پی نوشت:

همه سینه سپر میکنند و او صورت

زیرا سینه را سپر کرده چند روز قبل

#$%#$%#$%#$%#$%#$%

منبع:

وبلاگ ( سقوط آزاد به سبک من )

به مدیریت دوست خوبم علی لاری زاده

^&*^&*^&*^&*^&*^&*^&*

علی جان بی نهایت تشکر که اجازه دادی از متنت استفاده کنم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12:21 توسط احمدرضا احمدیان|

دیروز مادرم ازم خواست تا گلهای خانه را آب بدهم

یک بطری آب برداشتم و مشغول آبیاری گلدان ها شدم

فقط یک چیزی شبیه سوال ذهنم را درگیر خودش کرد

درست متوجه نشدم

گلهای ما خیلی تشنه بودند

یا میل به نفوذ آب ها زیاد شده ؟!

پی نوشت: یک بار هم میخواستم بنویسم نان / دیدم صرف نمیکند!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 17:54 توسط احمدرضا احمدیان|

قمری های بیخیال هم فهمیده اند

فروردین است،

اما آشیانه ها را باد خواهد برد.

خیالی نیست!

بنفشه های کوهی هم فهمیده اند

فروردین است،

اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد.

خیالی نیست!

سنگریزه های کناره ی رود خانه هم فهمیده اند

فروردین است،

اما سایه روشنان سحری را باد خواهد برد.

خیالی نیست!

همه ی اینها درست 

اما بهار سفر کرده ی ما کی بر میگردد؟

واقعا خیالی نیست!؟

---------------------------------------------------------------------

یکه و تنها

کنار سفره ی پهن شده در روشنای شب

چهار زانو مینشینم

عاشقانه های حافظ را 

تفعلی میزنم

صفحه ی سیصد و هفتاد و چهار

سکوت

سکوت سکوت

کار هفت سینم تمام شد

----------------------------------------------------------

پی نوشت : شاید تنها کسی باشم که از دو لحاظ این روزا رو تبریک میگم.اول واسه اینکه سال نود داره تموم میشه،دوم بخاطر اینکه سال نود و یک داره شروع میشه.

پی نوشت : شعر اول رو استاد سید علی صالحی سرودن.

پی نوشت : هر جا رفتین عید دیدنی ،تا میتونین بخورین،این میوه و آجیلا دیگه واسه صاحب خونه پول نمیشه.تو رو خدا بفرمایین،التماس میکنم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 16:24 توسط احمدرضا احمدیان|

سلام

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!!!؟؟؟

دلیل دارما،آخه من یه متنی نوشتم و به عنوان یه پست گذاشتم تو وبلاگ(منظورم گوشه ای از گره های کور دلمه)

داخل اون متن خبیث رو نوشتم خبیس،هیچ کس نگفت آخه پسر خوب چرا خبیث رو اینجوری نوشتی؟

واسه اینکه هیچکس این حرف رو نزد فک میکنم باید ناراحت باشم.

اما واسه چی خوشحال باشم؟ خب بالاخره یکی این حرف رو زد.

اونایی که این موضوع رو نفهمیدن که حتما املاشون مثه من ضعیف بوده ولی خانوم دبیر ادبیات(رویال خانم)هم که فهمید،به من میگه من هیچی از مطلبت نفهمیدم.آخه شما بگین من چی بگم؟

این موضوع چی رو میرسونه؟

فقط میتونم بگم اول واسه خودم بعد هم واسه همه ی کسایی که ........... متاسفم.

پی نوشت : دلم نمیخواست غلط املاییم رو درست کنم.

پی نوشت : از همه ی خانم معلما و آقا معلما ی گل گلاب خواهش میکنم اگه از انشای متن چیزی نفهمیدن در مورد املاش هم نظر ندن.

پی نوشت: به قول علی صادقی (( ای بابا))

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:16 توسط احمدرضا احمدیان|

سال خبیسه نود رو به اتمام است

دیشب چهارشنبه سوری بود

از شما چه پنهان ،از چندین و چند جا سوختم

دیشب چهار شنبه سوری بود

همه چیز بود، الا آتش

لا اقل در شعاع دید چشمان تار من که آتشی نبود

فقط بوی بد لاستیک سوخته بود و صدای خفیف چند ترقه

دیشب بچه های کوچک محله ی ما 

با کاسه های بزرگشان ،قناعت را به ذهن باد کرده ی من آموختند

اول لبخند زدم اما بعد

تا توانستم ...

هر کس برای دلم طلسم گرفته بود بداند

بداند تاریخ انقضای طلسمش رو به پایان است

فقط شش روز مانده که این خبیسه تمام شود

دیشب از چندین و چند جا سوختم

اما امروز اخبار چیزی از من نگفت

و این چیزی جز سانسور اخبار نیست

مردم بدانید

من سوختم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 16:16 توسط احمدرضا احمدیان|

چه بد بیاری بدی!

بد بیاری بدتر از اینکه بعد از روز ها ، شبی معشوقت را لا به لای لباس های زمخت بیابی و هی اشک بریزد؟

پ ن:وقتی این متن رو نوشتم ،نه شب بود،نه معشوقی بود،نه لباسی،نه اشکی،میدونم سخته ولی برداشت بد نکنین

ye donya mamnoon

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:49 توسط احمدرضا احمدیان|


آخرين مطالب
» سلام یعنی برای همیشه خداحافظ
» یک اسمی داشت،یادم نیست!
» تکرار یک فعل ساده از جناح ماضی مطلق
» من میخوام برگردم به کودکی،شایدم بشه گفت...کودک درون!
» نامش آنقدر بزرگ است که اینجا جا نمیشود!
» نکته ی سر بسته
» وصال دوستان روزی ما نیست!!!
» هزاران بار می گویم به تشدید --- شکر خوردم،غلط کردم ،ببخشید!!!
» گوشه ای از گره های کور دلم
» من بی گناه تر از این حرف های آلوده ام!!!
Design By : Pars Skin